بچگی باید کرد.

باید از کوچه گذر کرد شبی

با دلی گرم، پر از شوق، تن ملتهبی

باید از کوچه‌ی دلبستگی کهنه گذشت

و به سر منزل یک سایه‌ی آرامش مزمن ننشست

و سر از پیله برون کرد به شوق

و فرو شد به دل گودترین نقطه‌ی آب

باید از خیس شدن ترس نداشت

دل به دریا زدن از پیر خرابات آموخت

کودک پاک درون را به تحرک وا داشت

باید از بازی آن کودک دیرینه به وجد آمد باز

بچگی باید کرد

بچگی باید کرد…

*آخرین جلسه از درس رهبری سازمان و کلاس استاد دوست داشتنی دکتر علی‌پور.

یک عمر لیز خوردن

یادم نمی‌رود که در درس «رهبری در سازمان» استاد محمدحسن علی‌پور، همیشه یک عبارت‌ تکرار می‌شد:دکتر محمدحسن علیپور

«شما از روی مفاهیم لیز می‌خورید. شما مدام در حال لیز خوردن هستید. لیز می‌خورید و به جایی گیر نمی‌کنید. از روی پدیده‌های لیز می‌خورید. و به آسانی رد می‌شوید.»

 

 

 

*این مرد ِدوست‌داشتنی!

هزینه‌ی بله گفتن!

از کودکی در گفتن ِنه به دیگران مشکل داشتم. این مسئله وقتی حادتر شد که وارد دوره‌ی تحصیلی راهنمایی و دبیرستان شدم: سمپاد به شکلی بود که می‌بایست کمتر در بین جمع باشی و بیش‌تر در بین درس‌ها و مدرسه. حتی آدم‌های مدرسه هم با این‌که خیلی رفاقت تمیزی با هم داشتند، خودشان این‌طور زندگی می‌کردند. در نهایت باعث می‌شد که خیلی اجتماعی نباشم و خیلی جاها اجتماعی بودن و با مردم زندگی کردن را یاد نگیرم! اما خوابگاهی شدن و دور شدن از خانواده، آدم را مجبور می‌کرد که با آدم‌ها تعامل کند و زندگی را ذره‌ای جدی‌تر بگیرد. با این‌که دوره‌ی دانشجویی هم دست‌کمی از سمپاد نداشت، اما زندگی مجردی و تنها اگر قرار بود پیش برود، می‌بایست کمی مدیریت شود. قبل از آن حتی زمانی که تاکسی سوار می‌شدم و راننده مبلغ غیرمتعارفی درخواست می‌کرد، از روی خجالت یا هرچیزی نگران بودم که راننده ناراحت شود. هرطور بود می‌خواستم حتی راننده‌ی تاکسی را راضی کنم تا مشاجره‌ای پیش نیاید. در دانشگاه یاد گرفتم و این‌قدر پیش رفتم که مشکلات اجتماعی معمول حل شد. یعنی دیگر از راننده‌ی تاکسی و همکلاسی و استاد حتی، خجالت نمی‌کشیدم و حرف‌م را می‌زدم. البته این در اواخر کارشناسی‌ارشد بهتر و راحت‌تر شد. اما زمانی که به کار جدید وارد شدم، باز دیدم با آدم‌هایی روبرو هستم که نه گفتن به هر کدام می‌تواند هزینه‌ی سنگینی بر رزومه و حساب بانکی‌ام وارد کند! پس سعی کردم همیشه به مدیران‌م بله بگویم.

اصلا تجربه‌ی خوبی نبود. نه گفتن به مدیران بالادستی هنری می‌خواهد که یا باید از قبل برای آن آماده شده باشید، یا باید مدتی هزینه‌ی بله گفتن به آن‌ها را بدهید. جالب است بدانید که در مورد من هزینه‌ی بله گفتن به تمام دستورات و انجام خیلی کارها که در حوزه و حیطه‌ی کاری من نبود و وقت من را بی‌جهت می‌گرفت، باعث شد کم‌کم انگیزه‌ی کار کردن را در سازمان از دست بدهم!

یادم نمی‌رود در دوره‌ی کارشناسی یکی از اساتید که نسبیت خاص درس می‌داد، در یکی از کلاس‌هایش گفت:«اگر اجازه دادی کیسه‌ی اول رو بگذارن روی دوش‌ت، خم می‌شی و بعد کیسه‌ی دوم! پس نذار کیسه‌ی اول رو بذارن و مستقیم بایست و در مسیرت کار اصلی‌ت رو انجام بده».

ارتباطات غیر رسمی در سازمان

به نظرم ارتباطات غیر رسمی هرچند در سازمان از خشکی روابط می‌کاهند و در جاهایی باعث می‌شوند کارها راحت‌تر انجام بگیرند، اما مخصوصا در کشور ما که حسادت جزئی از فرهنگ و رفتار ماست و خیرخواهی در نهایت به ضرر افراد تمام می‌شود؛ می‌بایست بسیار کنترل شده و محافظه‌کارانه! پیش برود. دوست ندارم لغت محافظه‌کار را به کار ببرم، اما واقعیت این است. بسیار دیده‌ام که افرادی که توانایی دویدن در سازمان را ندارند، ارتباطات غیر رسمی خوبی با دونده‌های خوب سازمان برقرار می‌کنند: لبخند می‌زنند، درد و دل می‌کنند، کمک می‌گیرند، از مشکلات خود می‌گویند و بسیاری چیزهایی که حس خوب به دو طرف در رابطه بدهد. اما در موقع مناسب چنان شما را به عنوان دونده‌ی خوب ضربه فنی می‌کنند و زیرپایتان تکل می‌کنند که هرگز فکرش را هم نمی‌کنید! شاید هرگز تا پایان حضور در آن سازمان حتی گمان نکنید که چنین فردی شما را پیش مدیران بالادستی و افراد تصمیم‌گیر چگونه بد جلوه داده است.

واقعیت این است که در سازمان‌های ایرانی باید روابط غیررسمی را بسیار رسمی جلو برد! هر لحظه باید مواظب زمینی که روی آن می‌دوید باشید. هر لحظه باید مواظب حرف‌هایی که می‌زنید و حرف‌هایی که نمی‌زنید هم باشید.

تنبل‌هایی که پشت تنبلی و بی‌سوادی‌شان قایم شدند، هر از گاهی که یک دونده‌ی خوب پیدا شود، این‌گونه چهره‌ی خود را در سازمان بازسازی می‌کنند.

یک

+ رفتی خواستگاری به دختره بگو اگه دوست‌م داشته باشی دوستت‌ دارم.

ـ حاج آقا مگه معامله‌‌ست؟

+ بله عمرم معامله‌ست، اما معامله‌ی انسانی.