زخم‌‌های عمیق

خیلی وقت‌ها فکر می‌کنیم که دلایل رفتار دیگران رو می‌دونیم و با سنجه‌های خودمون با اون رفتارها برخورد می‌کنیم و تحلیل می‌کنیم و در نهایت قضاوت شکل می‌گیره در ذهن ما نسبت به اون رفتارها و جمع چند قضاوت، قضاوت کلی نسبت به شخصیت فرد رو شکل میده. جالبه که در این جمع‌بندی، عمدتاً رفتارهایی که با همون سنجه‌های شخصی ما حتی خوب حساب می‌شن، نقش پررنگی ندارن؛ هرچند تعدادشون زیاد باشه.

حالا فرض کنید این قضاوت رو به طرف مقابل منتقل کنید و حتی لحن ملایمی هم داشته باشید. نتیجه اینه که فرد حرف‌های شما رو نمی‌شنوه؛ چون سنجه‌های اون چیز دیگریست. نگاه اون به رفتارها و زندگی تفاوت داره با شما. و احتمالا بعد از اون هم کمتر شما رو خواهد شنید. این در حالتی هست که لحن شما ملایم باشه، که خودمون هم می‌دونیم معمولا این‌طور نیست.

از این می‌گذرم که لحن تند شما در انتقال این قضاوت، چقدر می‌تونه روی رابطه شما با طرف مقابل اثرِ منفیِ عمیقِ بلندمدت بگذاره.

دوری کنیم از این اثرگذاری.

حرف، بادِ هوا نیست.

با حرف:

دو نفر که بهم مَحرم نیستن، مَحرم می‌شن.

دو نفر که با هم هستن، جدا می‌شن.

یه نفر توی دادگاه حُکم می‌گیره.

یه نفر صندلی اعدام از زیرِ پاش رها می‌شه.

یه نفر امیدوار می‌شه، یه نفر نا امید.

یه نفر بارقه‌های علاقه توش جرقه می‌زنه.

یه نفر توی دل‌ش آتیش می‌گیره، یه نفر سرد می‌شه.

یه نفر حس خُرد شدن شخصیت‌ش بهش دست میده.

و با حرف، یه نفر؛ دیگه تمایلی نداره توی چشماتون نگاه هم بکنه.

مواظب حرف زدن‌(م)ون باشیم. مواظب کلمات. کلمه چیست؟

*از اتفاق دیروز، از حرف‌هایی که حس می‌کردم گوشه‌ی رینگ‌م و یکی پس از دیگری مثل مشتی میاد توی صورت‌م، با همه‌ی ناراحتی و دل‌شکستگی‌م، یک نتیجه گرفتم: هر حرفی رو که توی ذهن‌م میاد به دیگران نزنم. به اونایی که دوست‌شون دارم مخصوصا. که حرفی که از دهان درآمد، تیری است که دیگر به کمان باز نمی‌گردد؛ حتی اگه به هدف نخوره.

حرف‌هایی با دخترم درباره‌ی اقتصاد

مدت‌هاست ترجیح می‌دهم به جای مطالعه‌ی غیرتخصصی،‌ پراکنده و زرد؛ به کتاب‌های تخصصی حوزه‌ی خودم بپردازم. و از آن‌جا که انتخاب کرده‌ام در حوزه‌ی مالی تخصصی مطالعه و فعالیت کنم، اقتصاد از جمله حوزه‌ی زیربناییِ آن است که بخشی از مطالعات‌م را درگیر آن کرده‌ام. علاقه‌ی من به اقتصاد به زمانی بر می‌گردد که با حوزه‌ی فیزیکِ اقتصاد آشنا شدم و پایان‌نامه‌ی کارشناسی را نزد دکتر جعفری در دانشگاه شهید بهشتی در مورد بررسی رابطه‌ی بین تورم و بیکاری و در واقع منحنی فیلیپس گذراندم. از آن‌موقع شروع مطالعات‌م در حوزه‌ی اقتصاد خرد و کلان آغاز شد. کتاب حرف‌هایی به دخترم درباره‌ی اقتصاد که تاریخ مختصری از سرمایه‌داری است، گوشت شد به تنِ دانش ِاقتصاد ِمن.

چرا این‌قدر نابرابری؟

واروفاکیس با قلم خوب و روان‌ش این کتاب را از جای بسیار خوبی آغاز می‌کند: چرا این‌قدر نابرابری بین زندگی و رفاه مردم دنیاست؟ آیا این به توانایی ذهنی افراد برمی‌گردد؟ آیا میانگین بهره‌ی هوشی ملت‌ها باعث شده این‌قدر تبعیض و نابرابری بین رفاه و وضعیت زندگی و درآمد ملت‌ها وجود داشته باشد؟ و چقدر داستان تاریخ سرمایه‌داری در این کتاب از این نقطه‌ی شروع، دید جدی و وسیع و زیربنایی را به خواننده می‌دهد.

بدهی، دولت، بانک و سود: این بهمن کجا می‌ایستد؟

چرا این‌قدر آدم‌ها و سازمان‌ها بدهکارند؟ دولت کجای زندگی ما ایستاده است؟ بانک از کجا به وجود آمد و چگونه به حیات خود ادامه می‌دهد؟ اصلا چرا در هر کاری که شروع می‌کنیم به دنبال سود هستیم؟ آیا سود اصالت دارد یا قصه‌ی سود از جایی شروع شد که بدهی به موتور اقتصاد سرمایه‌داری تبدیل شد؟ سرمایه‌داری طوری طراحی شده که برای این‌که خوش‌حال باشیم و سوددِه، باید بده‌کار باشیم! این را بگذارید کنار وضعیت بازارهای رقابتی که چگونه تولیدکننده باید برای زنده ماندن، دست و پا بزند.

آدم‌ها و ماشین‌ها: دنیای ماتریکس و استارترک

واروفاکیس در ادامه‌ی داستان، قصه‌ی ماشین‌ها، انقلاب صنعتی، تولید انبوه و بعد‌تر هوش مصنوعی و انسان‌واره یا Android‌ را به میان می‌آورد. آیا هرچقدر ماشین‌ها در تولید بیش‌تر به کار برود، اقتصاد سرعت می‌گیرد یا برعکس؟ آیا رفاه بیش‌تر می‌شود یا خیر؟ نقطه‌ای که باید در آن‌جا بایستیم و تعادلی بین ماشین‌ها و آدم‌ها ایجاد کنیم کجاست؟ نویسنده به دو فیلم معروف ماتریکس و سریال پیشتازان فضا اشاره می‌کند که آینده‌ی ارتباطی بین ماشین‌ها و آدم‌ها را مدت‌ها پیش به تصویر کشیده است. شخصا ترغیب شدم مجدد با دیدی که از نویسنده گرفتم، این دو فیلم را نگاه کنم.

ارزش مبادله‌ی طبیعت؛ شاهکارِ سرمایه‌داری

سرمایه‌داری دارد زمین را به نابودی می‌کشد. این جمله را بسیار شنیده‌ایم و به همان اندازه به راحتی از کنار آن عبور کرده‌ایم. هیچ دقت کرده‌ایم که این‌ مقدار استخراج از منابع، آخر قرار است در کجا متوقف شود؟ آیا روزی این منابع طبیعی که خمیرمایه‌ی تولید در نظام سرمایه‌داری‌ست، از بین نخواهد رفت؟ تا چه زمانی می‌توانیم از این خاک و معدن و سنگ‌ها و نفت و چوب استفاده کنیم و آن‌ها جایگزین شوند؟ نظام سرمایه‌داری که مبتنی بر مصرف است و دارد به همین راحتی منابع را استخراج و حتی از چیزی مثل هوای پاک نیز نمی‌گذرد، کجا قرار است با نیستی در طبیعت مواجه شود؟ این را واروفاکیس خیلی خوب کاویده و به نظرم نظام ارزش‌گذاری مبادله‌ای روی منابع طبیعی را جدی به چالش می‌کشد.

شیوه‌ی روایت

در نهایت خواستم بنویسم که شیوه‌ی روایت نویسنده و مسیری که در آن به دختر ۱۳ ساله‌اش اقتصاد درس می‌دهد را خیلی دوست داشتم. گاهی در بین نوشته‌ها از خاطرات مشترک‌شان استفاده می‌کند و مفاهیم اقتصادی را به صورت عمیق و جامع توضیح می‌دهد. گاهی اوقات برای دخترش هم که به زعم نویسنده از داستان‌گویی‌های پدر خسته می‌شود، درد دل می‌کند و از این‌که راه‌حلی برای این مشکل ندارد یا نیافته می‌گوید. چقدر زیبا و پر برکت بوده این‌ رابطه‌ی پدر-دختری.

تعامل با نیروهای خدماتی

از تجربه‌ی مدیریتی من خیلی نمی‌گذرد. اما در همین حد، به نظرم آمد که از مهم‌ترین نیروهای یک سازمان، نیروهای خدماتی هستند. کسانی که همواره نوع تعامل با آن‌ها، می‌توانند تعیین‌‌کننده‌ی خیلی از مسائل درون‌سازمانی باشد. بنابراین گفتم چند پاراگراف در مورد این نیروها، خلق و خوی‌شان، تعامل متداول و تعامل مؤثر با آن‌ها بنویسم.

لطفا پسرخاله نباشید!

برقراری رابطه‌ی دوستانه در سازمان همیشه باید با احتیاط صورت گیرد. با چه نیرویی و در چه رده‌ای چطور رفتار کنیم: این شاید جان‌مایه‌ی رفتار سازمانی باشد. سازمان‌های جهانی و شرکت‌های خارجی را نمی‌دانم، اما همین‌قدر برای‌م تجربه شده و شنیده‌ام که نیروی خدماتی به میزانی که حس کند با شما رابطه‌ی دوستانه‌ای دارد، به جای این‌که انگیزه‌ی بهتر انجام دادن کارها‌ی‌ش اوج بگیرد، از کارش کم می‌گذارد. و به نسبتی که به اصطلاح از شما حساب می‌برد، کارش با کیفیت‌تر می‌شود. بنابراین اگر می‌خواهید عمرِ نیروی خدماتی خود را در سازمان افزایش دهید، از پسرخانه شدن با او بپرهیزید.

جلوگیری از تشکیل باند

نیروهای خدماتی در سازمان پتانسیل این را دارند که باند تشکیل دهند و با یکدیگر گاوبندی کنند. اگر تصمیم بگیرند؛ می‌توانند سازمان را با چاش جدی مدیریت داخلی و حتی مدیریت کلی مواجه کنند. بنابراین بخشی از مدیریت این افراد این است که نگذاریم با هم تشکیل باند دهند. این بین می‌بایست بین آن‌ها شاید خیلی هوشمندانه اختلاف بیندازید و حکومت کنید! این شاید در سرویس‌های اطلاعاتی بیش‌تر مصطلح باشد: اطلاعات و ضد اطلاعات. باید طوری با آن‌ها برخورد کنید که اعتماد عمیقی بین‌شان شکل نگیرد و همواره از این هراس داشته باشند که نکند یکی از آن‌ها آدمِ شما باشد؛ در حالی‌که همه‌ی آن‌ها آدمِ شما هستند.

پالس‌های مثبت و منفی

این حرف‌ها به این معنا نیست که با نیروهای خدماتی بد برخورد کنیم یا بد اخلاقی کنیم. یک نکته‌ای که به نظرم می‌بایست به آن توجه کرد، مرزِ بین جدی بودن و عصبانی شدن یا بد اخلاقی است. آدم می‌تواند جدی باشد، اما مهربان هم باشد. عصبانی نشود، اما قاطع هم باشد. در عین تکبر نداشتن، توجه هم داشته باشد. بنابراین برای نشان دادن کمی رویِ خوش، نیاز است آن رویِ خوش را مدیریت شده نشان دهیم: گاهی احوال‌پرسی کنیم و گاهی از ریزترین کم‌کاری‌های او جدی انتقاد کنیم. وقتی این دو رفتار در کنارِ هم که من اسم آن را پالس‌های مثبت و منفی می‌گذارم به تواتر نشان داده شود، اصطلاحا فرد بین زمین و هوا گیر می‌کند! نمی‌داند دقیقا نظر شما در مورد او چیست و او تا چه زمانی در سامان ماندگار است.

تواضع، شکسته‌نفسی، شکسته‌بندی!

ذهن ما مخصوصا در ایران طوری تربیت شده که هرگونه نابرابری را بد می‌داند. عدالت را این‌طور فهمیده‌ایم که باید همه با هم در یک سطح باشیم. مخصوصا جایی که کار تیمی و شرکت و سازمان مطرح است. آن‌جا دیگر دوست داریم نشان دهیم ما متواضع، خوب و به فکر دیگرانی هستیم که با ما کار می‌کنند. این در مورد نیروهای خدماتی اولین و شایع‌ترین لغزشی است که مخصوصا مدیران دارند. به محض این‌که نیروی خدماتی حس کند در سطح شماست، یک چای آوردن برای شما برای‌ش سخت می‌شود. این‌جا به نظرم دیرزمانی نمی‌گذرد که تواضع و شکسته‌نفسی باعث می‌شود مجبور به شکسته‌بندی گند زدن‌ها و کم‌کاری‌های متعددی بشوید که نیروی خدماتی یکی پس از دیگری در کار خود پیدا خواهد کرد؛ چون خود را با شما در یک سطح می‌بیند و هیچ دلیلی نمی‌بیند برای کسی که در سطح خودش است، خدمت ارائه کند.

کیفیت یعنی اهمیت به جزئیات

نیروی خدماتی را باید شیرفهم کرد که وقتی کارش را درست انجام داده و مورد قبول است، که با کیفیت باشد. نظافت کردن، رعایت پروتکل‌های تشریفات سازمان، برخورد با افراد و همه‌ی مواردی که جزئیات مهمی دارند. بسیار مهم است که بدانیم زمانی می‌توانیم از افراد کار در سطح مورد نظر را طلب کنیم، که به آن‌ها کامل توضیح داده باشیم همه‌ی موارد را. نیروهای خدماتی به دلیل این‌که عمده‌ی کارشان فیزیکی است، شاید نیاز به زمان بیش‌تری برای آموزش داشته باشند.

سن

سن در تمام موارد به نظرم برای جذب و استخدام مهم است. این‌که نیروی خدماتی حتما باید جوان باشد تا انرژی کارها را داشته باشد، یک اشتباه بسیار کلیدی است: نیروی جوان به دلیل زمانی که تا پایان عمر خود در پیش دارد، بیش‌تر به بهبود شرایط و وضعیت شغلی خود فکر می‌کند. بنابراین شاید هر روز با خود، فلسفه‌ی کاری خود را مرور می‌کند تا ببیند اقناع می‌شود؟ آیا می‌خواهد همین راه را ادامه دهد. از چالش‌های کار با نیروهای خدماتی جوان این است که آن‌ها زود از کاری که می‌کنند زده می‌شوند و نیاز به تذکر و یادآوری جایگاه شغلی خود دارند. توصیه‌ام این ایت که در این مناصب نیروهای میان‌سال مناسب‌ترند.

یک رابطه‌ی فسلفی عمیق

در خلال این پست‌های جدی، گفتم چند کلمه‌ای هم بنویسم در موردِ خود: حال‌مان چطور است و چطور با خودمان رفتار می‌کنیم؟ این‌ها ایمانی‌ست که در چند روز جاری از صحبت‌هایی که با دوستان‌م و #روان_کاوم داشته‌ام،‌ به دست آورده‌ام.

نزدیک به بیست سال است حدأقل [اگر فرض کنم که قبل از ده سالگی درکی از خود و آدم‌های پیرامون نداشتم] که به دنبال این هستم که دیگران را ناراحت نکنم و یا از خودم راضی نگه‌ دارم: هیچ‌کس نمی‌باید از دست من ناراضی باشد، و اگر ناراضی‌ست،‌ تقصیرِ من است. این مانیفست، من را در این بیست سال فرسوده کرد. هرچه بیش‌تر سعی کردم اطرافیان‌ را اذیت نکنم، اتفاقا بیش‌تر اذیت کردم. چون شخصیت خودم را وابسته‌ی به آن‌ها می‌دیدم. هویت خودم را با جمع می‌یافتم. با دیگران. نتیجه‌ی آن چه شد؟ این‌که دیده نشدم. هرکاری که کردم وظیفه‌ام بود و در نهایت لطفی که به آن‌ها می‌کردم، تبدیل به حق مسلم آن‌ها شد؛ چیزی که آن‌ها برداشت می‌کردند. این سراشیبی کنترل و ایجاد رضایت، هرچه بیش‌تر آدم در آن پیش می‌رود، شیب بیش‌تری پیدا می‌‌کند. اما به جایی رسید که من دیگر توان دویدن در این سراشیبی را نداشتم. تصمیم گرفتم توقف کنم: جایی در میانه‌ی این سراشیبی که دیگر توان خودم هم بسیار تحلیل رفته بود. چه کردم؟ با #روان_کاوم وارد یک دیالوگ جدی شدم. دیالوگی که قرار بود تمام این رنج‌ها و محنت‌ها را بیرون بریزم و طرحی نو در اندازم. وقتی مستأصل می‌شوی، مجبوری به جایی چنگ بیندازی و خودت را نجات دهی. حتی به میزانی که بتوانی نفس بکشی و نمیری. استیصال برای من، شروع طرحِ نو بود. هیچ‌گاه از تغییر و بهبود نا امید نشدم و امید دارم که هرگز نشوم.

شروع طرحِ نو برای من، بازسازی دیدی است که اول به خودم و سپس به دیگران دارم. پیش‌رفت و آرامشِ خودم برای‌م درجه‌ی اول است و هرکس که در این مسیر از رفتارِ مناسبِ من ناراحت می‌شود، «مشکل خودشه».

به همین سادگی شروع کردم.