زخم‌‌های عمیق

خیلی وقت‌ها فکر می‌کنیم که دلایل رفتار دیگران رو می‌دونیم و با سنجه‌های خودمون با اون رفتارها برخورد می‌کنیم و تحلیل می‌کنیم و در نهایت قضاوت شکل می‌گیره در ذهن ما نسبت به اون رفتارها و جمع چند قضاوت، قضاوت کلی نسبت به شخصیت فرد رو شکل میده. جالبه که در این جمع‌بندی، عمدتاً رفتارهایی که با همون سنجه‌های شخصی ما حتی خوب حساب می‌شن، نقش پررنگی ندارن؛ هرچند تعدادشون زیاد باشه.

حالا فرض کنید این قضاوت رو به طرف مقابل منتقل کنید و حتی لحن ملایمی هم داشته باشید. نتیجه اینه که فرد حرف‌های شما رو نمی‌شنوه؛ چون سنجه‌های اون چیز دیگریست. نگاه اون به رفتارها و زندگی تفاوت داره با شما. و احتمالا بعد از اون هم کمتر شما رو خواهد شنید. این در حالتی هست که لحن شما ملایم باشه، که خودمون هم می‌دونیم معمولا این‌طور نیست.

از این می‌گذرم که لحن تند شما در انتقال این قضاوت، چقدر می‌تونه روی رابطه شما با طرف مقابل اثرِ منفیِ عمیقِ بلندمدت بگذاره.

دوری کنیم از این اثرگذاری.

حرف، بادِ هوا نیست.

با حرف:

دو نفر که بهم مَحرم نیستن، مَحرم می‌شن.

دو نفر که با هم هستن، جدا می‌شن.

یه نفر توی دادگاه حُکم می‌گیره.

یه نفر صندلی اعدام از زیرِ پاش رها می‌شه.

یه نفر امیدوار می‌شه، یه نفر نا امید.

یه نفر بارقه‌های علاقه توش جرقه می‌زنه.

یه نفر توی دل‌ش آتیش می‌گیره، یه نفر سرد می‌شه.

یه نفر حس خُرد شدن شخصیت‌ش بهش دست میده.

و با حرف، یه نفر؛ دیگه تمایلی نداره توی چشماتون نگاه هم بکنه.

مواظب حرف زدن‌(م)ون باشیم. مواظب کلمات. کلمه چیست؟

*از اتفاق دیروز، از حرف‌هایی که حس می‌کردم گوشه‌ی رینگ‌م و یکی پس از دیگری مثل مشتی میاد توی صورت‌م، با همه‌ی ناراحتی و دل‌شکستگی‌م، یک نتیجه گرفتم: هر حرفی رو که توی ذهن‌م میاد به دیگران نزنم. به اونایی که دوست‌شون دارم مخصوصا. که حرفی که از دهان درآمد، تیری است که دیگر به کمان باز نمی‌گردد؛ حتی اگه به هدف نخوره.

یک رابطه‌ی فسلفی عمیق

در خلال این پست‌های جدی، گفتم چند کلمه‌ای هم بنویسم در موردِ خود: حال‌مان چطور است و چطور با خودمان رفتار می‌کنیم؟ این‌ها ایمانی‌ست که در چند روز جاری از صحبت‌هایی که با دوستان‌م و #روان_کاوم داشته‌ام،‌ به دست آورده‌ام.

نزدیک به بیست سال است حدأقل [اگر فرض کنم که قبل از ده سالگی درکی از خود و آدم‌های پیرامون نداشتم] که به دنبال این هستم که دیگران را ناراحت نکنم و یا از خودم راضی نگه‌ دارم: هیچ‌کس نمی‌باید از دست من ناراضی باشد، و اگر ناراضی‌ست،‌ تقصیرِ من است. این مانیفست، من را در این بیست سال فرسوده کرد. هرچه بیش‌تر سعی کردم اطرافیان‌ را اذیت نکنم، اتفاقا بیش‌تر اذیت کردم. چون شخصیت خودم را وابسته‌ی به آن‌ها می‌دیدم. هویت خودم را با جمع می‌یافتم. با دیگران. نتیجه‌ی آن چه شد؟ این‌که دیده نشدم. هرکاری که کردم وظیفه‌ام بود و در نهایت لطفی که به آن‌ها می‌کردم، تبدیل به حق مسلم آن‌ها شد؛ چیزی که آن‌ها برداشت می‌کردند. این سراشیبی کنترل و ایجاد رضایت، هرچه بیش‌تر آدم در آن پیش می‌رود، شیب بیش‌تری پیدا می‌‌کند. اما به جایی رسید که من دیگر توان دویدن در این سراشیبی را نداشتم. تصمیم گرفتم توقف کنم: جایی در میانه‌ی این سراشیبی که دیگر توان خودم هم بسیار تحلیل رفته بود. چه کردم؟ با #روان_کاوم وارد یک دیالوگ جدی شدم. دیالوگی که قرار بود تمام این رنج‌ها و محنت‌ها را بیرون بریزم و طرحی نو در اندازم. وقتی مستأصل می‌شوی، مجبوری به جایی چنگ بیندازی و خودت را نجات دهی. حتی به میزانی که بتوانی نفس بکشی و نمیری. استیصال برای من، شروع طرحِ نو بود. هیچ‌گاه از تغییر و بهبود نا امید نشدم و امید دارم که هرگز نشوم.

شروع طرحِ نو برای من، بازسازی دیدی است که اول به خودم و سپس به دیگران دارم. پیش‌رفت و آرامشِ خودم برای‌م درجه‌ی اول است و هرکس که در این مسیر از رفتارِ مناسبِ من ناراحت می‌شود، «مشکل خودشه».

به همین سادگی شروع کردم.

کتاب‌خوانه

در جابه‌جایی اخیر خانه و باز کردن کارتن‌های کتاب، گفتم بد نیست چند جمله‌ای در مورد این‌که چرا از آرشیو کردن کتاب‌هام دوری می‌کنم و یا این‌که «چرا نباید کتاب‌خانه داشت؟» بنویسم. به نظرم چند دلیل وجود دارد که جز کتاب‌های مرجع و مهم را نباید نگه داشت و هرطور که شده [اعم از فروش، بخشیدن، یا قرض دادن متواتر کتاب]‌ باید از شر مابقی کتاب‌هایی که خوانده‌ایم، خلاص شویم.

وسواس آرشیو

آرشیو کردن مخصوصا از نوع شخصی، یک بیماری وسواس‌گونه است که در بسیاری از زمینه‌هایی که با اطلاعات سر و کار دارند، برای افراد پیش می‌آید. آرشیو جزوه‌های دانشگاهی، روزنامه‌ها و مجلات، سریال‌های دانلود شده، موزیک، فیلم و کتاب. تمایل به خرید و نگهداری کتاب‌هایی که قرار نیست محل مراجعه باشند و در طول زمان از آن‌ها استفاده شود و صرفا به دلیل یک مدل ذهنی نگه‌داشت چیزهای خوب در کنار هم به عنوان پشتوانه در زمان نیاز. زمانی که هیچ‌گاه نمی‌رسد و اگر هم برسد فکر این‌که کتابی و منبعی داریم که برای آن زمان نگه‌داشته‌ایم، سراغ ما نمی‌آید. اگر هم با این فکر به آرشیو کردن روی بیاوریم که ممکن است برای اطرافیان به کار آید، با یک حساب سرانگشتی می‌توانیم متوجه شویم که برای دیگران هم منفعتی ندارد. هرچند کسانی که به ساخت کتابخانه شخصی و آرشیو کردن روی می‌آورند، عمدتاً علاقه‌ای به در اختیار قراردادن کتاب‌هایشان برای استفاده دیگران ندارند. با این وسواس در کل زندگی می‌باید مبارزه کرد. هرچه کم‌تر نگه داریم و بیش‌تر رها کنیم، این وسواس از ما دورتر خواهد شد، تا جایی که دیگر نیاز به آرشیو کردن چیزی نمی‌بینیم.

توهم فهم

نگاه می‌کنیم به کتاب‌هایی که در قفسه چیده شده‌اند و از عناوین و تلاش‌هایی که برای خواندن آن‌ها کرده‌ایم، لذت می‌بریم و در نهایت این توهم به ما دست می‌دهد که خیلی می‌دانیم! خیلی می‌فهمیم و این‌که مگر چند نفر در دنیا هستند که این‌همه کتاب خوانده‌اند و کتاب دارند. غافل از اینکه آن‌چیزی که باعث فهم می‌شود، کتاب خواندن و داشتن نیست. این توهم به نظرم خیلی ناخودآگاه فعال می‌شود و القاء در طول زمان باعث می‌شود این توهم به باور تبدیل شود. نگذاریم توهم‌هایمان، باورها و شناخت‌مان نسبت به خودمان را ایجاد کنند. در این‌صورت ارتباط‌مان با واقعیت خودمان قطع خواهد شد.

گمان خردمندی

دیگران با دیدن قفسه‌های شخصی کتاب‌هامان در مورد ما چه فکر می‌کنند؟ از فرزندان گرفته تا مهمانان و دوستان؟ شاید کسی مثل همسرمان شناخت خیلی دقیقی در طی یک زندگی نسبتا طولانی از ما پیدا کرده باشند، اما فرزندان‌مان و سایر افراد این شناخت را در طول زمان از ما پیدا می‌کنند. این‌طور در ذهن آن‌ها شکل می‌گیرد که ما خردمندیم، چون هم‌نشین کتاب‌ها هستیم. و وای از این‌که هم‌نشین درست کتابهاین درست نبوده‌ باشیم و خردمندی را طور دیگری برای افراد تعریف کنیم. نگذاریم سطح خردمندی‌مان از مسیری جز رفتار و کردار واقعی‌‌مان در افراد شکل بگیرد.

فضای فیزیکی

چقدر بابت فضای فیزیکی کتاب‌خانه‌‌ای شخصی باید هزینه متحمل شویم؟ جابه‌جایی‌ها و تمیز‌کردن‌ها و اشغال فضا، از جمله هزینه‌هایی است که در طول زمان با انباشت کتاب‌های بیش‌تر، شیب مثبتی دارند. اقتصادی هم اگر نگاه کنیم، به صرفه نیست که گوشه‌ای از فضای زندگی‌مان را که می‌تواند با وسیله و یا تزئین دیگری که حالِ زندگی و روزمان را بهتر می‌کند، با مشتی کاغذ که در بهترین حالت برای گرم‌کردن شومینه در زمستان به کار می‌آیند، جایگزین کنیم.

درباره جمعه

ذهنیتی که شاید به خاطر دوران دانش‌آموزی در ذهن خیلی از ماها جاگیر شده، اینه که جمعه برای استراحته و به زبان دقیق‌تر وقت هدر دادن. اما به نظرم میاد همون‌طور که باید از خیلی چیزهایی که از آموزش و پرورش یاد گرفتیم، سعی کنیم دوری کنیم و از رفتار، ذهن و منش‌مون خارج‌شون کنیم، این دیدگاه و رفتار نسبت به روزهای جمعه رو هم باید عوض کنیم. چند دلیل و راه‌کار دارم که در ذیل اون‌ها رو یکی‌یکی بررسی می‌کنیم.

جمعه‌ها جزئی از عُمر ما هستند.

حواس‌مون باید کاملا جمع باشه که روزهای هفته و نام‌گذاری‌شون کاملا قراردادی هستن و زمان و عُمر این قراردادها رو نمی‌فهمه و قرار هم نیست بفهمه. یک روز در هفته یعنی ۴ روز در ماه تقریبا و ۵۲ روز در سال و این یعنی تقریبا دو ماه. از این می‌گذرم که بعضی از مشاغل و جوامع دو روز رو حتی در هفته تعطیل می‌کنن. بنابراین اگر روی جمعه‌هاتون برنامه‌ریزی نکنید و حسابی باز نکنید، یعنی سال شما ده ماهه. و در متوسط عمر شصت ساله‌تون ده سال رو از دست دادید! به همین زیبایی.

تختی برای خواب، جایی برای کار

حالا این‌طور نباید برداشت کرد که پس برای استفاده از جمعه‌ها در هفته هفت روز رو کار کنیم و هیچ تفریحی و استراحتی نداشته باشیم. می‌شه جمعه رو با سبک دیگری گذروند و به جای پشت میزنشینی، تخت رو برای کار انتخاب کرد حتی. یک جای راحت‌تر، بدون دسیپلین و چارچوب کاری روزهای گذشته. من یک نوع صندلی مثل لَمی رو هم پیش‌نهاد می‌کنم؛ اگر روی تخت بیش‌تر حس خواب پیدا می‌کنید البته. رویکرد باید جلو بردن برنامه‌ی روز به صورت تفریحی‌تر باشه نه کلا بی‌برنامه بودن. بنابراین فکر نکنید که برای شش روز کار کردن نیاز به روزی به نام جمعه برای خوابیدن هست!

زندگی بین خانواده

وقت گذاشتن برای خانواده، وقت هدر دادن نیست. بازی کردن با بچه‌ها، گفت‌وگو داشتن با همسر و پدر و مادر و حتی گاهی مهمانی رفتن. همه‌ی این‌ها سرمایه‌گذاری روی روابط حساب می‌شه که هم بلندمدت هست و هم پرسود. به نظرم هر شخصی پیش دیگران یک حساب اعتباری در روابط‌ش داره که با ارتباط مؤثر از هر نوع اون حساب رو شارژ می‌کنه و در روز بحران در رابطه، اون حساب هست که در رابطه به کار میاد. اما نکته‌ی مهم اینه که کنار خانواده بودن به معنی ارتباط مؤثر نیست. این‌که صرفا در محل کار نباشیم و در خانه به‌سر ببریم، حساب اعتباری ما در خانواده رشدی نمی‌کنه. بنابراین به‌جای حضور داشتن؛ باشیم!

پروژه‌های داوطلبانه

اغلبْ کارهای خوبی در جامعه بهمون پیش‌نهاد می‌شه یا حتی خودمون دوست داریم که اون کارها رو راه بندازیم؛ اما شاید در طول هفته به درست یا از روی توهمِ خسته‌شدن از کار و وقت نداشتن، از اونها چشم‌پوشی کنیم. وقت گذاشتن به مدت ۱۰ سال از عمرمون روی یک کارِ داوطلبانه، آیا نمی‌تونه مشکلی هرچند کوچک رو از جامعه‌ی ما حل کنه؟ این وقت‌های کوچک رو در تعداد افراد بالغ و سالم یک جامعه ضرب کنید. چقدر از حجم مشکلات کم خواهد شد و چقدر جامعه توجه‌ش به مراقبت از خودش جلب خواهد شد؟