حرف، بادِ هوا نیست.

با حرف:

دو نفر که بهم مَحرم نیستن، مَحرم می‌شن.

دو نفر که با هم هستن، جدا می‌شن.

یه نفر توی دادگاه حُکم می‌گیره.

یه نفر صندلی اعدام از زیرِ پاش رها می‌شه.

یه نفر امیدوار می‌شه، یه نفر نا امید.

یه نفر بارقه‌های علاقه توش جرقه می‌زنه.

یه نفر توی دل‌ش آتیش می‌گیره، یه نفر سرد می‌شه.

یه نفر حس خُرد شدن شخصیت‌ش بهش دست میده.

و با حرف، یه نفر؛ دیگه تمایلی نداره توی چشماتون نگاه هم بکنه.

مواظب حرف زدن‌(م)ون باشیم. مواظب کلمات. کلمه چیست؟

*از اتفاق دیروز، از حرف‌هایی که حس می‌کردم گوشه‌ی رینگ‌م و یکی پس از دیگری مثل مشتی میاد توی صورت‌م، با همه‌ی ناراحتی و دل‌شکستگی‌م، یک نتیجه گرفتم: هر حرفی رو که توی ذهن‌م میاد به دیگران نزنم. به اونایی که دوست‌شون دارم مخصوصا. که حرفی که از دهان درآمد، تیری است که دیگر به کمان باز نمی‌گردد؛ حتی اگه به هدف نخوره.

حرف‌هایی با دخترم درباره‌ی اقتصاد

مدت‌هاست ترجیح می‌دهم به جای مطالعه‌ی غیرتخصصی،‌ پراکنده و زرد؛ به کتاب‌های تخصصی حوزه‌ی خودم بپردازم. و از آن‌جا که انتخاب کرده‌ام در حوزه‌ی مالی تخصصی مطالعه و فعالیت کنم، اقتصاد از جمله حوزه‌ی زیربناییِ آن است که بخشی از مطالعات‌م را درگیر آن کرده‌ام. علاقه‌ی من به اقتصاد به زمانی بر می‌گردد که با حوزه‌ی فیزیکِ اقتصاد آشنا شدم و پایان‌نامه‌ی کارشناسی را نزد دکتر جعفری در دانشگاه شهید بهشتی در مورد بررسی رابطه‌ی بین تورم و بیکاری و در واقع منحنی فیلیپس گذراندم. از آن‌موقع شروع مطالعات‌م در حوزه‌ی اقتصاد خرد و کلان آغاز شد. کتاب حرف‌هایی به دخترم درباره‌ی اقتصاد که تاریخ مختصری از سرمایه‌داری است، گوشت شد به تنِ دانش ِاقتصاد ِمن.

چرا این‌قدر نابرابری؟

واروفاکیس با قلم خوب و روان‌ش این کتاب را از جای بسیار خوبی آغاز می‌کند: چرا این‌قدر نابرابری بین زندگی و رفاه مردم دنیاست؟ آیا این به توانایی ذهنی افراد برمی‌گردد؟ آیا میانگین بهره‌ی هوشی ملت‌ها باعث شده این‌قدر تبعیض و نابرابری بین رفاه و وضعیت زندگی و درآمد ملت‌ها وجود داشته باشد؟ و چقدر داستان تاریخ سرمایه‌داری در این کتاب از این نقطه‌ی شروع، دید جدی و وسیع و زیربنایی را به خواننده می‌دهد.

بدهی، دولت، بانک و سود: این بهمن کجا می‌ایستد؟

چرا این‌قدر آدم‌ها و سازمان‌ها بدهکارند؟ دولت کجای زندگی ما ایستاده است؟ بانک از کجا به وجود آمد و چگونه به حیات خود ادامه می‌دهد؟ اصلا چرا در هر کاری که شروع می‌کنیم به دنبال سود هستیم؟ آیا سود اصالت دارد یا قصه‌ی سود از جایی شروع شد که بدهی به موتور اقتصاد سرمایه‌داری تبدیل شد؟ سرمایه‌داری طوری طراحی شده که برای این‌که خوش‌حال باشیم و سوددِه، باید بده‌کار باشیم! این را بگذارید کنار وضعیت بازارهای رقابتی که چگونه تولیدکننده باید برای زنده ماندن، دست و پا بزند.

آدم‌ها و ماشین‌ها: دنیای ماتریکس و استارترک

واروفاکیس در ادامه‌ی داستان، قصه‌ی ماشین‌ها، انقلاب صنعتی، تولید انبوه و بعد‌تر هوش مصنوعی و انسان‌واره یا Android‌ را به میان می‌آورد. آیا هرچقدر ماشین‌ها در تولید بیش‌تر به کار برود، اقتصاد سرعت می‌گیرد یا برعکس؟ آیا رفاه بیش‌تر می‌شود یا خیر؟ نقطه‌ای که باید در آن‌جا بایستیم و تعادلی بین ماشین‌ها و آدم‌ها ایجاد کنیم کجاست؟ نویسنده به دو فیلم معروف ماتریکس و سریال پیشتازان فضا اشاره می‌کند که آینده‌ی ارتباطی بین ماشین‌ها و آدم‌ها را مدت‌ها پیش به تصویر کشیده است. شخصا ترغیب شدم مجدد با دیدی که از نویسنده گرفتم، این دو فیلم را نگاه کنم.

ارزش مبادله‌ی طبیعت؛ شاهکارِ سرمایه‌داری

سرمایه‌داری دارد زمین را به نابودی می‌کشد. این جمله را بسیار شنیده‌ایم و به همان اندازه به راحتی از کنار آن عبور کرده‌ایم. هیچ دقت کرده‌ایم که این‌ مقدار استخراج از منابع، آخر قرار است در کجا متوقف شود؟ آیا روزی این منابع طبیعی که خمیرمایه‌ی تولید در نظام سرمایه‌داری‌ست، از بین نخواهد رفت؟ تا چه زمانی می‌توانیم از این خاک و معدن و سنگ‌ها و نفت و چوب استفاده کنیم و آن‌ها جایگزین شوند؟ نظام سرمایه‌داری که مبتنی بر مصرف است و دارد به همین راحتی منابع را استخراج و حتی از چیزی مثل هوای پاک نیز نمی‌گذرد، کجا قرار است با نیستی در طبیعت مواجه شود؟ این را واروفاکیس خیلی خوب کاویده و به نظرم نظام ارزش‌گذاری مبادله‌ای روی منابع طبیعی را جدی به چالش می‌کشد.

شیوه‌ی روایت

در نهایت خواستم بنویسم که شیوه‌ی روایت نویسنده و مسیری که در آن به دختر ۱۳ ساله‌اش اقتصاد درس می‌دهد را خیلی دوست داشتم. گاهی در بین نوشته‌ها از خاطرات مشترک‌شان استفاده می‌کند و مفاهیم اقتصادی را به صورت عمیق و جامع توضیح می‌دهد. گاهی اوقات برای دخترش هم که به زعم نویسنده از داستان‌گویی‌های پدر خسته می‌شود، درد دل می‌کند و از این‌که راه‌حلی برای این مشکل ندارد یا نیافته می‌گوید. چقدر زیبا و پر برکت بوده این‌ رابطه‌ی پدر-دختری.

درباره جمعه

ذهنیتی که شاید به خاطر دوران دانش‌آموزی در ذهن خیلی از ماها جاگیر شده، اینه که جمعه برای استراحته و به زبان دقیق‌تر وقت هدر دادن. اما به نظرم میاد همون‌طور که باید از خیلی چیزهایی که از آموزش و پرورش یاد گرفتیم، سعی کنیم دوری کنیم و از رفتار، ذهن و منش‌مون خارج‌شون کنیم، این دیدگاه و رفتار نسبت به روزهای جمعه رو هم باید عوض کنیم. چند دلیل و راه‌کار دارم که در ذیل اون‌ها رو یکی‌یکی بررسی می‌کنیم.

جمعه‌ها جزئی از عُمر ما هستند.

حواس‌مون باید کاملا جمع باشه که روزهای هفته و نام‌گذاری‌شون کاملا قراردادی هستن و زمان و عُمر این قراردادها رو نمی‌فهمه و قرار هم نیست بفهمه. یک روز در هفته یعنی ۴ روز در ماه تقریبا و ۵۲ روز در سال و این یعنی تقریبا دو ماه. از این می‌گذرم که بعضی از مشاغل و جوامع دو روز رو حتی در هفته تعطیل می‌کنن. بنابراین اگر روی جمعه‌هاتون برنامه‌ریزی نکنید و حسابی باز نکنید، یعنی سال شما ده ماهه. و در متوسط عمر شصت ساله‌تون ده سال رو از دست دادید! به همین زیبایی.

تختی برای خواب، جایی برای کار

حالا این‌طور نباید برداشت کرد که پس برای استفاده از جمعه‌ها در هفته هفت روز رو کار کنیم و هیچ تفریحی و استراحتی نداشته باشیم. می‌شه جمعه رو با سبک دیگری گذروند و به جای پشت میزنشینی، تخت رو برای کار انتخاب کرد حتی. یک جای راحت‌تر، بدون دسیپلین و چارچوب کاری روزهای گذشته. من یک نوع صندلی مثل لَمی رو هم پیش‌نهاد می‌کنم؛ اگر روی تخت بیش‌تر حس خواب پیدا می‌کنید البته. رویکرد باید جلو بردن برنامه‌ی روز به صورت تفریحی‌تر باشه نه کلا بی‌برنامه بودن. بنابراین فکر نکنید که برای شش روز کار کردن نیاز به روزی به نام جمعه برای خوابیدن هست!

زندگی بین خانواده

وقت گذاشتن برای خانواده، وقت هدر دادن نیست. بازی کردن با بچه‌ها، گفت‌وگو داشتن با همسر و پدر و مادر و حتی گاهی مهمانی رفتن. همه‌ی این‌ها سرمایه‌گذاری روی روابط حساب می‌شه که هم بلندمدت هست و هم پرسود. به نظرم هر شخصی پیش دیگران یک حساب اعتباری در روابط‌ش داره که با ارتباط مؤثر از هر نوع اون حساب رو شارژ می‌کنه و در روز بحران در رابطه، اون حساب هست که در رابطه به کار میاد. اما نکته‌ی مهم اینه که کنار خانواده بودن به معنی ارتباط مؤثر نیست. این‌که صرفا در محل کار نباشیم و در خانه به‌سر ببریم، حساب اعتباری ما در خانواده رشدی نمی‌کنه. بنابراین به‌جای حضور داشتن؛ باشیم!

پروژه‌های داوطلبانه

اغلبْ کارهای خوبی در جامعه بهمون پیش‌نهاد می‌شه یا حتی خودمون دوست داریم که اون کارها رو راه بندازیم؛ اما شاید در طول هفته به درست یا از روی توهمِ خسته‌شدن از کار و وقت نداشتن، از اونها چشم‌پوشی کنیم. وقت گذاشتن به مدت ۱۰ سال از عمرمون روی یک کارِ داوطلبانه، آیا نمی‌تونه مشکلی هرچند کوچک رو از جامعه‌ی ما حل کنه؟ این وقت‌های کوچک رو در تعداد افراد بالغ و سالم یک جامعه ضرب کنید. چقدر از حجم مشکلات کم خواهد شد و چقدر جامعه توجه‌ش به مراقبت از خودش جلب خواهد شد؟

هزینه‌ی لذت

اخیرا با یکی از دوستان‌م در مورد لذت صحبت می‌کردیم. می‌گفت:«توی این دنیا هر لذتی که می‌بری، باید بعدش چیزی بدی. هزینه‌ای رو و نمی‌دونم چرا خدا این‌قدر این سیستم رو این‌طور! درست کرده». من به حرف دوست‌م فکر کردم و به نظر من هم همین‌گونه است. من اسم آن را هزینه‌ی لذت یا Enjoyment Cost گذاشتم. اگر کمی با اقتصاد آشنایی داشته باشید، هزینه‌ی فرصت یا Opportunity Cost را شنیده‌اید. هزینه‌ی لذت هم چیزی است شبیه به آن. البته هر هزینه‌ی لذتی هزینه‌ی فرصتی هم دارد. هر لذتی و خوشی‌‌ای که در دنیا داریم، عمقی دارد. هرچقدر عمق روحی این لذت بیش‌تر باشد، بابت آن هزینه‌ی بیش‌تری باید پرداخت.من هزینه‌ی لذت را این‌طور تعریف می‌کنم:

هزینه و دردسر قبل یا بعد از هر لذت که مربوط به بهره بردن از آن است را هزینه‌ی لذت می‌نامم.

ازدواج شاید آرامش‌بخش‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترینِ چیزهای دنیاست؛ اما دردسرهای آن هم بسیار است. هرچه لذت بیش‌تری از ازدواج و همسر خود ببرید، دردسر بیش‌تری دارید. همچنین است فرزندآوری و ثروت.

این باعث شده من از آن‌موقع که این مفهوم در ذهن‌م شکل گرفته، قبل از رفتن به سمت هر خوشی‌ای، حساب کنم دردسرش را (علاوه بر هزینه‌ی فرصت را که عادت شدید دارم به محاسبه‌ی آن در ذهن‌م). این‌طور آن‌قدرها از خلقت و خدا و دنیا دیگر طلبکار نیستم و راحت‌تر و بهتر و با شناخت بیش‌تری از هزینه‌ها و دردسرهاش، از آن‌ها بهره می‌برم.

سپاس‌گزاری شش

خدایا!

به خاطر وقتی که بچه‌‌ها دور خودشون می‌چرخن و آدم نمی‌دونه دارن به چی فکر می‌کنن و یهو می‌خورن زمین، به خاطر محو شدن‌شون توی برنامه‌های تلویزیون و آرامشی که اون موقع توی جسم‌شون هست، به خاطر حرف‌هایی که می‌خوان بزنن و زبون‌شون نمی‌چرخه و کلی خنده‌دار ادا می‌شه، به‌خاطر این‌که حس دوست داشتن بچه‌ها رو بهمون دادی؛

سپاس‌گزارم.