قواعد سرمایهگذاری برای محافظت از ما ساخته شدهاند؛ اما موفقیتهای بزرگ بارها از جایی آمدهاند که کسی آگاهانه قاعدهای را شکسته است. این تناقض ظاهری را میشود با تجربهی تاریخی روشن کرد. در این نوشته دو داستان میبینیم، یکی از میدان جنگ و یکی از دنیای مالی، و بعد چارچوبی عملی میسازیم که بگوید کی باید به قواعد وفادار ماند و کی میتوان از آنها فاصله گرفت.
سه ژنرال در جنگ داخلی آمریکا
در آغاز جنگ داخلی آمریکا، دو افسر آموزشدیده در شرایط بدی بودند. یکی برای گذران زندگی در کارگاه دباغی پدرش کار میکرد و دیگری مدیریت یک شرکت تراموا را بر عهده داشت. هر دو در دانشگاه نظامی تحصیل کرده و در جنگ قبلی قهرمان شده بودند، اما آن شکوه گذشته بود.
افسر سومی هم بود که از همان دانشگاه آمده و در جنگ قبلی «شرکت» کرده بود، ولی در زندگی غیرنظامی موفق شد و وکیل ثروتمندی شد. تجربهی نبرد او تقریباً کاملاً نظری بود و بیشتر وقتش را صرف ترجمهی متون نظامی کرده بود. او به «مغز» معروف بود.
تا ۱۸۶۲، دو افسر اول زیر فرمان سومی بودند و تفاوت دانش کتابی و غریزهی عملی بهسرعت آشکار شد. آن دو قواعد را میشکستند: دشمن را بیامان تعقیب میکردند تا روحیهاش خرد شود، بهجای اینکه فوقالعاده محتاط باشند. فرمانده بالادست این شیوه را خوار میشمرد و از آن چیزی نیاموخت.
یک زندگینامهنویس دربارهی او چنین توصیفی دارد: اندیشمند بزرگ، اما با غریزهی اندک؛ در حالی که آن دو نفر غریزهی عمیقی داشتند که با نظریه فلج نمیشد. پایان جنگ هم روشن بود: فرمانده بالادست به حاشیه رفت و یکی از آن دو بعداً دو دوره رئیسجمهور شد.
قاعدهشکن مشهور دنیای مالی
داستان مشابهی در سرمایهگذاری هست. پدر سرمایهگذاری ارزشی در دوران حرفهایاش میانگین بازدهی حدود ۲۰ درصد در سال داشت، در حالی که شاخص صنعتی داوجونز در همان زمان حدود ۱۲ درصد در سال بازده داشت. چنین عملکردی او را در زمرهی بزرگان قرار میدهد.
اما طبق روایت رایج، برتری او به یک سرمایهگذاری واحد در شرکتی بیمهای برمیگشت. و همین خرید، تقریباً همهی قواعد خودش را نقض میکرد. اگر به قواعدش پایبند مانده و آن شرکت را نخریده بود، احتمالاً از بازار عقب میماند.
بدیهی است منظور این نیست که او فریبکار بود یا قواعد بیفایدهاند. درس حقیقی این است که او (آگاهانه یا ناآگاهانه) دو کار را همزمان انجام داد:
- از تاریخ آموخت تا ریسکهای پایینسو را مهار کند.
- ذهن را باز نگه داشت تا فرصتهای بالاسو را از دست ندهد.
همین الگو را در نوشتهی برندگان بزرگ سبد سهام هم دیدهایم.
قواعد را چطور بشکنیم، بدون آنکه خودمان را بشکنیم؟
برای اینکه این ایده به یک بهانهی خطرناک تبدیل نشود، چند شرط لازم است:
- قاعده را کامل بشناسید. کسی که قاعده را نمیداند، دارد اشتباه میکند، نه آن را میشکند.
- بدانید قاعده چه مشکلی را حل میکند. مثلاً قاعدهی «شرکت بدهکار نخر» جلوی ورشکستگی را میگیرد. حال اگر استثنا قائل میشوید، باید جایگزین آن محافظت را داشته باشید.
- اندازهی ریسک را محدود کنید. استثنا را با موقعیت کوچک امتحان کنید؛ اندازهی موقعیت در سبد سهام راهنمای خوبی است.
- دلیل را بنویسید. اگر دلیل شکستن قاعده را مکتوب نکنید، بعداً نمیتوانید بفهمید درست بود یا نه.
- نتیجه را ارزیابی کنید. استثناهایی که کار کردند، تبدیل به دانش میشوند؛ آنها که نکردند، درس.
دو نیروی مکمل
میشود چارچوب را اینطور خلاصه کرد: با مطالعهی درسهای تاریخ، پایینسو را حفظ کنید؛ با هوشیاری دائمی و ذهن باز، بالاسو را به دست آورید. قاعدهها سپر هستند و غریزهی تربیتشده، شمشیر. بدون سپر زخمی میشوید و بدون شمشیر هیچوقت پیروز نمیشوید.
پرسشهای متداول
آیا سرمایهگذار مبتدی هم باید قواعد را بشکند؟ معمولاً نه. تازهکار باید ابتدا قواعد را اجرا کند و تجربه جمع کند. شکستن قاعده نیازمند درک عمیق آن است.
چطور بفهمم استثنا بهانه نیست؟ اگر دلیل را قبل از ورود بنویسید و ریسکش را محدود کنید، احتمال بهانهبودن کمتر میشود.
آیا قواعد ارزشی دیگر کار نمیکنند؟ میکنند. بحث این است که هیچ قاعدهای در همهی شرایط درست نیست. تلهی ارزشی نمونهای از این است که پیروی کورکورانه از قاعده چقدر میتواند هزینه داشته باشد.
اگر استثنا شکست خورد چه؟ در صورتی که اندازهی ریسک را کوچک نگه داشته باشید، ضرر قابل تحمل است و درس ارزشمندی میگیرید.
جمعبندی
قواعد شما را از دردسر دور میکنند و شکستن آگاهانهشان میتواند فرصتهای بزرگ بسازد. برای ترکیب این دو، قاعده را بشناسید، علتش را بفهمید، ریسک را کوچک نگه دارید، دلیل را بنویسید و نتیجه را بسنجید.