موسیقی سریال Mad Men

اخیرا سریال Mad Men را دیدم. با این‌که دیگر به دلیل کمبود وقت برای دنبال کردن سریال‌ها، اهل مینی‌سریال هستم تا سریال. داستان در مورد صنعت تبلیغات در اوایل دهه‌ی ۱۹۵۰ در خیابان Madison منهتن است. شکل‌گیری این صنعت، فضای زندگی و فرهنگ سازمانی و خیلی چیزهای دیگر در این سریال به خوبی به تصویر کشیده شده است. اگر مدیریت و MBA‌ خوانده‌اید و علاقه‌ای به حوزه‌ی تبلیغات دارید، دیدن این سریال را پیشنهاد می‌کنم تا از پیشینه‌ی صنعت و شکل‌گیری جدی آن مطلع شوید. ضمن این‌که خیلی اتفاقات مهم که حول شخصیت اول داستان می‌افتد قابل تأمل است. موزیک‌های سریال بسیار جذاب و شنیدنی‌ است؛ مخصوصا که از نوع کلاسیک است و در تیتراژ پخش می‌شود و از آن جنس موسیقی‌هایی هستند که باید دنبال آن‌ها در همان دوران دهه‌ی پنجاه و شصت میلادی گشت. برای همین گشتم و تمام موسیقی‌های آن را پیدا کردم و در گوگل‌درایوم بارگذاری کردم.

بشنوید و لذت ببرید.

سریال mad men
کاور سریال Mad Men

کی از آخرش راضیه؟

دوست دارم روی این چند کلمه خوب تمرکز کنیم و بخونیم:

”با دلی آرام،‌ و قلبی مطمئن، و ضمیری امیدوار به فضل ِخدا؛ از خدمت خواهران و برادران مرخص و به سوی جایگاه ابدی سفر می‌کنم.“

بخشی از وصیت‌نامه‌ی حضرت امام خمینی(ره)

واقعا می‌تونیم طوری زندگی کنیم و کار کنیم و بگذرونیم و تخصص پیدا کنیم و پول در بیاریم و معاش‌مون رو بچرخونیم که ته‌ش بتونیم این کلمات رو در مورد خودمون بگیم؟ قلب مطمئن؟ دل آرام؟ کدوم یک از اطرافیانی که دیدیم رفتند، با این حالت‌ها بوده؟ کی باور می‌کنه کسی روی زمین زندگی کنه و برای رفتن این‌طور باشه؟ اون هم از نسلی از همین نزدیکی‌های ما.

چطوری آدما رو توی اینترنت پیدا کنیم؟

یکی از معضلاتی که همیشه داشتم، اینه که توی یک زمینه‌ای آدم متخصص پیدا کنم که کاری برام انجام بده. حالا چه برای بیزنس خودم و چه برای سازمانی که توش کار می‌کنم. فکر می‌کنم واضحه که جست‌وجو توی لینکدین و توعیت کردن و این داستانا آدم رو به مقصد نمی‌رسونه و صرفا یک تلاش وقت تلف کنه. اخیرا یاد گرفتم که صرفا توی لینکدین HR های سازمان‌های درست و درمون یا HR‌ هایی که سازمان‌هاشون پروژه‌ی موفق در زمینه‌ای که می‌خواستم رو پیدا کنم و از اون‌ها استعلام بگیرم برای شخص مورد نظر. بعد هم آمار افرادی که می‌گیرم رو با یک سری آدم دیگه بنچ‌مارک کنم و در نهایت با سه چهار نفر مذاکره کنم و تمام.

یکی دیگه از راه‌هایی که انجام دادم هم مکاتبه از طریق سایت اون سازمانی هست که پروژه‌ی موفق داشته از نظر من. و پیدا کردن اون کسی که اون پروژه رو برای اون سازمان انجام داده.

وابستگی

نمی‌دونم دقیقا این چیزی که توی وجودم هست نسبت به اطراف‌م، وابستگی هست یا محبت؟ توجه هست یا تفکر عمیق؟ افسردگی هست یا آگاهی هوشمندانه؟ هرچی که هست از موقعی که بخوام از چنین وضعیتی برای همیشه جدا بشم، می‌ترسم. از هرچی که تعلق و وابستگی هست. تجربه‌ی دوره‌های کوتاه جدایی‌های اجباری از این تعلقات به صورت فیزیکی داشتم. پادگان یکی از اون چیزهایی هست که دست کمی از برزخ نداره؛ جز اون که کورسوی امیدی داری که برمی‌گردی و از حصارهای دورت رها می‌شی. ولی چه می‌کنم روزی که حصار دورم باشه و هیچ امیدی نباشه و هیچ پناهی هم نباشه؟
وقتی وابسته‌ای، حتی توی نزدیک بودن هم دل‌تنگی.

اگر به گذشته برمی‌گشتم…

حتی فکر این‌که به گذشته برگردیم و دوباره آن را تصحیح کنیم، محال و احمقانه است. اما گاهی برای این‌که برگردیم و ببینیم کارهایی که کردیم، چه اثر و نتیجه‌ای گذاشته‌اند و موقعیتی که داریم، چگونه متأثر از تصمیمات گذشته است؛ نیاز است که برگردیم و بازنگری کنیم. من دوست دارم بنویسم اگر به گذشته برمی‌گشتم:

  • از کودکی زبان انگلیسی و عربی را جدی یاد می‌گرفتم.
  • برنامه‌نویسی کامپیوتر را یاد می‌گرفتم.
  • باز هم قرآن را به صورت جدی پیگیری می‌کردم.
  • کتاب‌هایی که نمی‌فهمیدم را نمی‌خواندم. مخصوصا داستان‌‌ها و رمان‌ها را.
  • چیزهایی که به من یاد می‌دادند و نمی‌فهمیدم را با اعتماد به نفس می‌گفتم یاد نگرفتم و دوباره توضیح دهید.
  • در دوران دبستان ارتودونسی می‌کردم.
  • ناراحتی‌هایم را می‌گفتم و درون خود نمی‌ریختم. خشم خود را در دوران کودکی فرو نمی‌بردم.
  • باز هم همین‌قدر با وب درگیر می‌شدم و تایپ سریع را همین‌طور که بلدم، یاد می‌گرفتم.
  • طراحی وب، لینوکس، آفیس و ویندوز را فقط یاد می‌گرفتم و نرم‌افزارهای اضافه را وقت نمی‌گذاشتم.
  • رشته‌ی مدیریت یا اقتصاد را برای کارشناسی انتخاب می‌کردم. اما باز هم دوره‌ی کارشناسی ارشد رشته‌ای که تحصیل کرده‌ام را ادامه می‌دادم.
  • ارتباط‌‌م را با یکی از پسرخاله‌ها قطع می‌کردم.
  • زودتر ازدواج می‌کردم. اما باز هم همین فرد را انتخاب می‌کردم.
  • کتب آسمانی را زودتر می‌خواندم.
  • باز هم به اهواز می‌رفتم. باز هم به زنجان می‌آمدم. هرچند چند ماه دیگر از صنعت پخش برای همیشه خداحافظی خواهم کرد.
  • زودتر مدیریت مالی شخصی خود را به دست می‌گرفتم.
  • ورود به بازار سرمایه و به صورت کلی سرمایه‌گذاری را یاد می‌گرفتم. این‌که کمتر خرج کنم و همه‌‌ی پولی که دارم برای خودم نیست.
  • کمتر وقت‌م را برای حل مشکلات دیگران می‌گذاشتم. از جمله درست کردن کامپیوتر دیگران!
  • بیش‌تر احساسات‌م را به خانواده‌ام می‌گفتم.
  • پیش روانشناس می‌رفتم.
  • هیچ‌وقت دانشگاه علم و صنعت را برای تحصیل انتخاب نمی‌کردم.
  • باز هم برای قبول شدن در مجموعه سمپاد -سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان-اراک زحمت می‌کشیدم.
  • خط‌کشی‌های عقیدتی را کنار می‌گذاشتم و به دگراندیشان نسبت به من؛ به چشم دشمن نگاه نمی‌کردم.
  • بدنسازی را از دوره‌ی کارشناسی جدی می‌گرفتم. تا الان گرفتار این شکم نمی‌شدم!
  • شبکه‌های اجتماعی  را جدی نمی‌گرفتم و به‌جای‌ش، وبلاگ‌نویسی و نوشتن و یادگرفتن را جدی‌تر می‌گرفتم.
  • فیلم‌ها و سریال‌های زیادی را که دیدم را نمی‌دیدم. جز چندتایی که هنوز معتقدم روی نگاهم به سیاست و دین اثر جدی گذاشته‌اند.
  • باز هم مدیریت می‌خواندم و باز هم مدیریت بازرگانی را ادامه نمی‌دادم.
  • باز هم در تمام کلاس‌های مدیریت کارشناسی ارشد شرکت می‌کردم. اما اقتصاد و مدیریت مالی را جدی‌تر می‌خواندم.