برای عباسِ معروفی

عباسِ معروفی با آن قلم دوست‌داشتنی و شگفت‌انگیز، امروز درگذشت. عصرهای تابستانی که محو شده بودم در تنهاییِ خودم و سمفونی مردگان، اولین رویارویی من با این قلم بود. معروفی آدم را مسحور می‌کرد. از گوشه و کنار هم از رفقایش در ایران چیزهایی شنیده بودم از زندگی شخصی‌اش، حال و روزش و تنگناهایی که باعث شد برود. حتی شنیدم که بالاترین مقام اجرایی جلوگیری کرده از این محدودیت‌ها، اما پایین‌دستی‌ها دوست نداشتند قلم عباس معروفی را.

عباس معروفی تماما مخصوص

بعدتر دوستی داشتم که صاحبکار و کارفرمای دوران دانشجویی و بی‌پولی‌ام بود و عباس معروفی را در آلمان ملاقات کرده بود؛ تماما مخصوص را برای من از فروشگاه هدایت هدیه گرفته بود. معروفی در دست‌نوشته‌اش در آغاز کتاب نوشته بود:«رمان بازی‌های هفت سالِ من. با سلام و احترام، تقدیم به کمیل عزیز، که دوست شیداست».

کپی‌رایت سایت و هرجای دیگری که متعلق به من باشد را از او به عاریت گرفتم. «هیچ ساعتی دقیق نیست و هیچ‌چیز مالِ خودِ آدم نیست. جز چیزهایی که آدم به آن‌ها دل‌بستگی دارد. بعد یکی‌یکی آن‌ها را از آدم می‌گیرند». این غمگین‌ترین و واقعی‌ترین عبارتی‌ست که در زندگی‌ام همیشه همراه‌م بوده است.

روح‌ت شاد عباسِ معروفی.

زیست در تلگرام

با وجود این‌که تلگرام فیلتر شده، اما هنوز از بین پیام‌رسان‌هایی که فارسی‌زبان‌ها استفاده می‌کنن، حذف نشده و با توجه به امکاناتی که در هر به‌روزرسانی بهش اضافه می‌شه، نیاز جدیدی رو رفع می‌کنه که در حوزه‌ی تولید محتوای وب فارسی باعث می‌شه محتوا سریع‌تر و بی‌دردسرتر به مخاطب برسه. تلگرام شده جزئی از زندگی در فضای مجازی ما و من چند تا نکته به نظرم می‌رسه در مورد این‌که زندگی ‌در تلگرام چطوری بهتره. و چه چیزایی می‌بینم که به نظرم خوب نیست الان اوضاع‌شون. چه برای کسانی که محتوا تولید می‌کنن، چه برای کاربرها. امیدوارم مفید باشن.

ادامه…

عشق و پول

کسانی که زندگی مشترک رو تجربه کردن، می‌دونن که مسائل مالی خیلی نقش پررنگی رو در رابطه ایفا می‌کنن؛ از همون اول. شاید از خرید عقد و این داستان‌ها گرفته تا درآمد و خرج و مخارج خانواده و افراد خانواده. چند تا نکته‌ی مهم مدنظرم هست که هم حاصل تجربه‌ی هشت ساله‌ی زندگی مشترک خودم و هم حاصل تجربه‌ی آدم بزرگ‌های اطراف‌م و مطالعات‌م هست که به کار بستم و قبول‌شون دارم. اگر می‌خواید رابطه‌تون رو حفظ کنید و بهبود بدید، به نظرم رعایت و توجه به این موارد خیلی مهمه.

ادامه…

حرف‌هایی با تو در آستانه‌ی ۲ سالگی

سلام بابا.

این اولین نوشته‌ایست که برای تو می‌نویسم. ۵ روز دیگر ۲ سال می‌شود که از ساعت ۱۸:۴۰ در بیمارستان انصاری، تجربه‌ی زیستن در این دنیا را شروع کردی. آن لحظه -مثل لحظه‌ی دیدن مادرت در ۶ سال قبل‌تر از آن- برای من تکرارنشدنی‌ست. شعفی که ناگهانی در دل‌م افتاد و شکر عمیقی که در دل‌م کردم از پروردگارت. تجربه‌ی پدر شدن بی‌نظیر است بابا. حتما تجربه‌ی مادر شدن هم همین است. این را بزرگتر که شدی، از مادرت بپرس. آن لحظه‌ها دست‌م روی پیشانی مادرت بود و برای زنده و سالم‌ماندن‌ش، آیه‌الکرسی می‌خواندم. من از اولین لحظه‌ی حضورت در دنیا تو را دیدم. آن لحظه که نفس نمی‌کشیدی و بعد ناگهانی شروع به گریه کردی. راستی، بند ناف‌ت را من بریدم. با تمام سوره‌هایی که در حین تولدت بالای سر مادرِ بی‌نظیرت می‌خواندم. تو به دنیا آمدی و دنیای من و مادرت را عوض کردی؛ چیزی که هرگز تا آن لحظه نزیسته بودیم‌ش.

مامان خیلی زود خوب شد. مامان قوی‌ست. همیشه قوی بود، قبل از این‌که با تو در اهواز در بازار قدم بزنیم حتی. راست‌ش فکر می‌کنم کاش تو شبیه مادرت بشوی. این‌طور چه خوشبخت است آن کسی که عاشق تو می‌شود. آن روزها را می‌بینم؟ کاش!

عشق بابا

تو؛ در یکی از کوچه‌های جویبار

۱۳ آبان ماه ۱۴۰۰

در این دو سالی که کنارِ تو بزرگ شدم، خیلی چیزها یاد گرفتم. راست‌ش را بخواهی، وجودت زندگی ما را خیلی تغییر داد. طول کشید تا بفهمیم نقش جدیدی پیدا کردیم. شاید من در مقابل این تغییر و اضافه شدن نقشِ پدری، بیش‌تر مقاومت می‌کردم. چقدر مادرت باید من را حلال کند… . صبر و حوصله و تحمل شنیدن جیغ‌های طولانی و بیدار شدن ناگهانی و خیلی چیزهای دیگر، کوچک‌ترین چیزهایی بود که در وجودم جاگیر شد. تو معلم کوچک منی. کاش همیشه معلم‌م باشی. برای روزهایی که نمی‌دانم چه کنم.

این روزها خیلی زود داری کلمات را یاد می‌گیری. چند روز پیش برای‌ت یک جامدادیِ پر از مدادرنگی خریدم. چقدر قشنگ قلم به دست می‌گیری بابا. انگار چند سال است که می‌نویسی. نقاشی می‌کنیم. با هم و با مامان. چیز خاصی نمی‌کشی. لذت می‌بری از خط‌خطی کردن. لذت می‌برم از نگاه کردن دست‌هات، وقتی که هیچ چیز خاصی نمی‌کشی و می‌خندی. چطور شکر این خنده‌ها را به جا بیاورم بابا؟ چطور به تو بگویم که پدر شدن چه حسی دارد؟ وقتی قرار نیست هیچ‌وقت تجربه‌اش کنی.

به اندازه‌ی زیبایی‌هایی خنده‌هات؛ دوستت دارم!

پدرت، ساعت ۸:۱۰ روز ۱۹ آبان ۱۴۰۰ – چهار راه ولیعصر